حیات وحش ایران

 
 
نویسنده : فرهاد رضوی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٢
 

سلام

امروز يکی از بدترين روزايی بود که داشتم. خيلی بد.

ديروز ساعت ۱۱ بود که دکتر جوالچی به من زنگ زد گفت يک عقاب طلايی که يک نفر از اراک اوردتش کلينيک ( بالش شکسته بوده .ولی هيچکدام از ما نفهميديم که واقعيت چی بوده ايا پرندرو با تير زده بودن يا چيز ديگه.) و عمل شده اگر ممکن چند روز نگهش دار منم قبول کردم. واقعا پرنده باشکوه و با عظمتی بود. وقتی از تو کارتون درش اوردم با انکه بيهوش بود ولی يه لحظه ترسيدم. منقار بزرگ زرد و سياه پنجه های بزرگ زرد رنگ که به راحتی ميتونست يک اهو را از زمين بلند کنه. باورم نميشد که يک همچين پرنده ای را اينطور از نزديک ببينم چه برسه که بخوام تو دستام بگيرم. حيوون زياد حاش خوب نبود و ضعف زيادی داشت خيلی بالش بد طوری بود دکتر اتل بنديش کرده بود و اينطور که ميگفتن عمل سختی هم داشته.من به پسر عموم زنگ زدم و جريان را براش تعريف کردم .مهدی امد وبا هم يک قفس بزرگ برای عقاب ساختيم.حدود ساعت ۶ بود که کارمون تموم شد .حيوون خيلی بيحال بود و نميتونست خودشو رو پا نگه داره.بعد از اينکه کارمون تموم شد و حيوون را تو قفس انداختيم من رفتم و شروع کردم بهش غذا دادن. اول غذا را جلوش انداختم ولی نخورد مجبور شدم غذا رو گذاشتم تو دهنش  و با ميل کامل شروع به خوردن کردن و همينطور تکه های بعدی تا اينکه خوب سير شد. بعد از نيم ساعت ديدم پرنده بلند شد رو پاهاش ايستاد بالاشو جمع کرد و شروع بع قدم زدن تو قفس کردچه عظمتی خيلی خوشحال شدم که ديدم سرحال شده. شب هم تا وقت خواب چند دفعه بهش سر زدم و خوب بود. ولی صبح که با پسر عموم رفتيم بهش سر بزنيم خيلی صحنه های بدی بود حيوون افتاده بود کنار قفس اول فکر کردم مرده دويدم به طرف قفس ولی ديدم نه نفس ميکشه فکر کردم خوابه . بعد از مدتی ديدم از جا بلند شد رفت گوشه قفس افتاد زمين شروع کرد به تکان دادن پنجه هاش و بالش که سالم بود نفسش خيلی تند شده بود اينجا بود که بدترين صحنه زتدگيمو ديدم. حيوون سرشو بالا کرد رو به من يه طوری نگام ميکرد انگار داره التماسم ميکنه منقارش رو طوری بازو بسته ميکرد انگار داره از درد فرياد ميزنه من خوشگم زده بود فقط هر لحظه ممکن بود بغضم بترکه و بزنم زير گريه پرنده بلند شد نشست سرشو رو به بالا کرد منقارشو تا ته باز کرد بلند شد ولی افتاد کنار قفس رفتم بلندش کنم که يک نگاه بهم کرد و.....باورم نميشد پرنده به اين عظمت به اين صورت جون بکنه و بميره . سلطان اسمونا به همين راحتی مرد به همين راحتی. و اين نتيجه کار مردمی هست که هيچ بويی از انسانيت و مردانگی نبردن . پرنده مرد ولی زخمی بر دل ما گذاشت که به اين زوديها درمان نميشه. من تمام تلاشم را کردم ولی نميدونم شايدم من کوتاهی کرده باشم.

الانم خيلی حالم بده ولی بايد مينوشتم تا همه بدونن که ادما چيی هستن.اينجا جا داره از زحمات دوستان عزيزم در انجمن حمايت از حيوانات ودکتر جوالچی تشکر کنم. ما همه تلاشمونو کرديم ولی نتونستيم اميدوارم که خدا از شخصی که اينکار را کرده يود نگذره ما که نميگذريم.

متاسفانه زمانی که پرنده زنده بود نتونستم عکس بگيرم وفقط تونستم از مردش عکس بگيرم البته دلم نمی خواست عکساش رو بذار تو وبلاگ ولی گفتم بذارم تا همه ببينن.اينا بدترين عکسايی بود که تا حالا گرفته بودم.

                       

                                           پسر عموم که خيلی کمکم کرد       

                   

                                                       خودم 

                    

                             بال بزرگ و با شکوه عقاب طلايی

                  

                 

                 

                

                                      و غم انگيز ترين صحنه


 
comment نظرات ()