حیات وحش ایران

 
 
نویسنده : فرهاد رضوی - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٤
 

سلام به همه دوستان عزيزم.ميدونم همه شاکی هستيد ولی گرفتاری برای همه پيش مياد. از امروز سعی ميکنم هفته ای يک بار بنويسم. .متن زير مصاحبه گروه ديدهبان با دکتر کهرم هست که خيلی جالب بود گفتم اينجا بنويسمش بد نيست.

دكتر اسماعيل كهرم: وقتي که بنده اين کار را شروع کردم، 30 سال پيش فکر ميکنم اولين نسل آدمهايي بوديم که تو اين کار رفتيم. يعني قبل از آن کشور ايران، نسل آدمهاي به اصطلاح دانشگاه ديده که دنبال حفاظت حيات وحش بودند، نداشت. ما اولين کساني بوديم که سازمان حفاظت محيط زيست استخدام کرد مثلا بنده به عنوان پرنده شناس. آن زمان وقتي به مردم مي گفتيم که ما پرنده شناسيم، درست انگار که داريم مي گويم ما حاجي فيروزيم، مي خنديدند. يک عده‌اي هم مي گفتند آقا تو اين شغلت حتما يه چيز ديگري هست. داري پنهان مي کني. خوب الان شما ببينيد شرايط چيست ؟هر ساله شايد هزار نفر در دانشگاههاي مختلف ايران فارغ التحصيل محيط زيست مي شوند. اينها تزهاشان درمورد چيست؟ يکبار خانمي را در بيابانهاي کرمان ديدم كه داشت روي مارمولک ها مطالعه مي کرد. خوب فرض کنيد که اين خانم اولين نسل تحصيل کرده خانواده‌اش باشد، خانواده‌اش پدر، مادر، يا اطرافيانش مي‌پرسند که خوب تو چه کار مي کني؟ و اين دختر با گفتن هدفي که دارد باعث تنوير افکار عمومي ميشود. پس فردا معلم مي شود، استاد مي شود، کارمند اين اداره، آن دستگاه آن سازمان مي شود. پس شما اين را ضربدر هزار کنين و خواهيد ديد که ظرف همين سي سال گذشته چقدر آگاهي ها و علاقه ها افزايش پيدا کرده شما الان با کمال شجاعت مي توانيد بگوييد من حشره شناسم. مردم به شما نمي خندند. اين قدم کوچکي نيست. اين علاقه ها و اين پيگيري هاست که بنده را اميدوار مي کند. با وجود اين اخبار تيره و تاريکي در اطراف است.

 

چندي پيش در منطقه بافق يزد، ( بافق جايي است که ما هم پلنگ داريم هم يوز ) يك يوز در حاليكه توله‌هايش را با احتياط جايي گذاشته و به دنبال شکار ميرود ،يک چوپاني بلوچ لانه سه تا توله يوز را به هواي اينکه ممکن است اين سوراخ متعلق به کفتار، گرگ يا جانور ديگر باشد، رفت دود داد که اينها بيايند بيرون و اين جانورهاي بيچاره خفه شدند. خوب. اين من را به فکر انداخت که چرا اينطور شده؟ روزنامه همشهري يک مصاحبه اي کرد و يکي از دوستان گفته بود که امروز بايد روز عزاي عمومي اعلام شود!

 

اگر ما در خيابانهاي تهران برويم با آدمهاي مختلف در سنين مختلف با طبقات مختلف، دانشجو، کارمند، خانه دار، بازنشسته صحبت کنيم، شايد از هر 10 نفر، تنها 4 نفر اهميت يوز را بشناسند يا لااقل خود يوز را بشناسند يا اصلا اهميت حيات وحش را بصورت مبهم بدانند که اي بابا اينها حيوانند، جاندارند، اينها لازم‌اند، اکوسيستمي هست. حالا يا به اينصورت يا به صورتي ساده‌تر بدانند. منتها بدبختي اين است که اين افراد که با يوزپلنگ تماس ندارند! آنکسي که دور و بر منطقه اي که در آنجا يوز هست، زندگي مي‌کند، اصلا اطلاعي ندارد، يوز را از گرگ تشخيص نمي دهد. ببينيد اين چوپان بلوچ کسي است که اصلا با يوز دارد زندگي مي کند. بدون اينکه ما بدانيم، شايد هفته اي يک دفعه آن را ببيند يا يوز به گوسفندش حمله كند (هر چند خيلي نادر است، ولي احتمال دارد). مابايد به آن چوپان آگاهي بدهيم. يعني اگر آموزشي در کار است، اگر سازمان حفاظت محيط زيست ايران يک دفتر پر دستک دُنبک بعنوان اداره کل آموزش دارد که در شهرستانها هم فعال است، بايد به آن چوپان آگاهي بدهد. مثل اينکه هدف منديشان اشتباه بوده است. (مثل همان يوزپلنگ که هر چي داشته گذاشته روي سرعتش واشتباهش از نظر تکاملي نيز همين است كه در نتيجه يک کفتار از پس اش بر مي آيد. پلنگ از پس‌اش بر مي آيد. گرگ از پس‌اش بر مي آيد. يک بچه 10 ساله هم از پس‌اش بر مي آيد. اين يوز نيرويي براي خودش نگذاشته و همه رو گذاشته در سبک بودن و در پروازها و جست و خيزهاي هفت متري و سرعت 110 کيلومتر!) در اين خصوص از طريق روزنامه ها و تلويزيون اطلاع رساني كرده‌اند در حاليكه مردمي که در مناطق يوزدار، زندگي مي كنند و با يوز همسايه هستند ، شايد خيلي هايشان بيسواد باشند، تلويزيون نداشته باشند. ما در جهت اطلاع رساني به آنها چه کرده ايم؟ هنوز قتل اين حيوانات توسط مردم ادامه دارد . همين ماريتا که در پرديسان بود، خواهر و برادرهايش و مادرش کشته شدند و اين يکي زنده ماند. آوردندش در پرديسان، چهار - پنج سال اينجا ماند بعد اين هم از بين رفت.

 

مردم همه فکر ميکنند که يوزپلنگ مي تواند آدم را از بين ببرد، فکر مي کنند که شترهايشان را از بين مي برد، گوسفندهايشان را از بين مي برد. اين طور نيست. کي به آنها اطلاع رساني کرده که اينها بدانند. چرا بايد چهار تا يوزپلنگ گرسنه که بلند مي‌شوند مي روند به يک دهي در يزد، اينطوري مورد ضرب و شتم و چماق و بيل و کلنگ قرار گيرند؟ يک نفر تلفن کرده گفته که بياييد، سه تايشان را کشته اند، يکي‌شان زنده مانده آن را نجات بدهيد. چرا اين چنين مي‌شود؟ براي اينکه اطلاع رساني نکرده‌ايم. تقصير آن چوپان بلوچ و يا آن مردمي که در آن ده هستند، نيست. ما يک مقداري از سرمايه گذاري در جهت وقت و انرژي و پول مان را بايدصرف آگاهي دادن به کساني بکنيم که دور و بر مناطقي زندگي مي‌کنند که يوز در آنها هست و به بچه هايشان هم آن را  بشناسانيم . چه وقت توي مدرسه‌هايمان و در کتابهاي درسي از حيات وحش صحبتي شده تا آن بچه اي که سه - چهار کلاس سواد دارد را آموزش داده باشيم؟ كدام دفعه در نماز جمعه فلان شهرستان، شهرستانهايي مثل خراسان و يزد يا سمنان، رفته‌ايم و راجع به اهميت يوز براي مردم صحبت كرده ايم که اقلا اگر كسي دفعه ديگر با يک يوز برخورد کرد نه هراسي داشته باشد و نه بکُندش در يک گودال، دود بهش بدهد تا کشته بشود.

 

ما اشتباه کرديم، ما خطا رفتيم. ماها که اين اطلاعات را داريم در اطلاع رساني مان موفق نبوده ايم و اين نقطه‌اي است که بايد از آن شروع به حرکت بکنيم. کشورهاي اروپايي الآن حيات وحش‌شان منحصر شده به چهار جور پروانه و تعداد زيادي پرنده، که البته پرنده هاي دريايي‌شان از ما بيشتر است. منتهي پرندة صحرايي اصلا ندارند. برويد ببينيد اروپايي‌ها نسبت به اينها چطور رفتار مي‌کنند. بچه ها را از مدرسه با اتوبوس بر مي‌دارند مي‌برند به يک پارک تا پرنده ها را ببينند. من هم يکبار همراه اين بچه‌ها بودم. اين بچه هاي شش - هفت ساله پرنده شناسي‌شان از من بهتر بود و من لذت مي بردم مي ايستادم آنجا ، از من بهتر تشخيص مي دادند.  العلم في الصغر کالنقش في الحجر. علم در زمان کودکي مثل نقشي است روي سنگ. هميشه مي ماند. بهتر مي ماند. بهتر از مني که 25 سالم بود و پرنده شناس شدم در ذهنشان مي ماند و مهمتر از همه اينکه بچه‌ها حافظ اين پرنده‌ها خواهند شد. حاضر نخواهند شد تير و کمان بردارند و آن را بزنند.

 

در ايستگاه  زيد هامون شکاربان راهپيما که از آقاي خاتمي هم به عنوان شكاربان سال جايزه گرفت، به من گفت آقاي دکتر شنيده‌ام که قو آمده! بعد از 25 سال! 25 سال بود که قوي سفيد نرفته بود هامون. در حاليکه در گذشته مثلا 90 يا 100 سال پيش انگليسي ها مي رفتند آنجا قو مي زدند تا پرش را بفرستند انگليس براي لحاف و تشک و اينها.  آمارش هست. ما چنان بسر اين قو آورده‌ايم که 25 سال بود نيامده بود. اما يک مرتبه خبر آمد که قو آمده. ما با خوشحالي گفتيم برويم ببنيم. گفتند سه تا هستند. قو خانوادگي حرکت مي کند. پدر و مادر و احتمالا دو بچه ( احتمالا  يا يکي‌شان از تخم در نيامده يا يکي‌اش مرده بود). به فاصله‌اي که خبر را به راهپيما دادند و ما از ايستگاه قرقري حرکت کرديم و ۴ کيلومتر رفتيم تا به هامون رسيديم اينها را زده بودند عزيزان من. شکارچي رفته بود اينها را زده بود با تفنگهاي دورزن که 3 کيلومتر را مي‌زند

 

ببينيد شما با يک چنين پديده شومي طرف هستيد. آن تفنگ سه ميليون تومان، چهار ميليون تومان قيمتش است. در آن زمان قيمت گوسفند 40 هزار تومان بود. يعني اين شخص مي توانست 100 تا گوسفند داشته باشد! يعني موضوع فقر نيست. دو کيلو گوشت هم نيست. هوس کشتن است. اين شخص را من بعدا ديدمش خوب خودم را کنترل مي کردم که توهيني، ناسزايي نشود . سيستم آموزش و پرورش ما وقتيکه اين آدم بچه بوده، 30 سال پيش در جهت آموزش به اين شخص چه کرده که ما بتوانيم آن را مورد مواخذه قرار بدهيم؟ ولي ميتوانيم خودمان را مواخذه کنيم که الآن ما در اين جهت چه کرده ايم؟ به قول آقاي مهندس فيروز -اين مرد دانشمند- كه مي گويد : بچه ايراني وقتي بچه است مي نشيند بال مگس را مي کند، بعدا با تيرکمان مي افتد به جان گنجشکها. پس فردايش هم مي شود يک تفنگدار. مرد که شد (مي‌گويند مردها هيچ وقت بالغ نمي شوند فقط بازيچه هايشان عوض مي شود) تيرکمان تبديل به تفنگ دوربين دار با سه کيلومتر برد مي شود و هوس هم هنوز همان است که برود بنشيند و اين قو با اينهمه زيبايي را بزند. گفتم تو در چه دنياي تاريکي زندگي مي کني عزيز من که از آنهمه زيبايي فقط سه کيلو گوشت را ديدي و يک مشت پر! دنيايت خيلي تاريک است. سعي کن روشنش بکني. در منطقه چنگ خرگوشي ( چنگ سرخ ، چنگ خرگوشي ، چنگ يعني برآمدگي خشکي در آب، همان دماغه) شما مي ديديد سه تا قو نشسته بودند و غروب آفتاب را انگار داشتند نگاه مي کردند و بعد غروب آفتاب دارد مي رود و اين قوها، توي آن درياچه درست مثل امضاي خدا بودند پاي اين تابلويي که خلق کرده. آن وقت يک نفر بيايد يک همچين کاري بکند. اسلحه بردارد بياندازد اينها را و به خاک و خون بکشد، براي هوس بچه گانه آناليز نشده خودش. اين همه زيبايي را از بين ببرد.

حالا اگر شما به موزه لوور پاريس برويد، مي‌بينيد كه شيشه ضدگلوله زده‌اند. شما هم که مي خواهيد وارد بشويد انگار مي خواهيد رئيس جمهور را ببينيد کيفت را مي گردند، جيبت را مي گردند، با دستگاه الکترونيک كاملا تفتيشت مي كنند كه يک وقت  بمبي چيزي همراهت نباشد بعد مي روي مي بيني چه سکيوريتي و امنيتي دارد. در نظر من يک جفت قو و يک خانواده قو خيلي ارزشش بيشتر از آن تابلوي نقاشي است. جاي تاسف است که ما نمي توانيم اينها را در  شيشه هاي ضدگلوله حبس بکنيم. چاره ما دوتاست. اول فرهنگ سازي که هيچ کاري در موردش نکرده ايم و همين الآن هم شروع بکنيم خيلي دير است. البته دير شروع کنيم بهتر ايت تا اينکه هيچوقت شروع نکنيم. فرهنگ سازي يک نسل، دو نسل طول مي کشد. به اين سادگي نتايجش محسوس نيست. ولي لازم است از حالا پايه‌سازي بکنيم. لااقل شايد در آينده آن چيزهايي که در ايران باقي مي مانند در امان باشند. اين يکي. دوم قوة قهريه است. اينها را بگيريد. تفنگهايشان را ضبط بکنيد. اموالشان را ضبط بکنيد، اتومبيل هايشان را ضبط بکنيد . جريمه‌ها بايد افزايش پيدا كنند. بخصوص براي کساني که از روي هوس شکار مي کنند . الان در ايران به ندرت پيدا ميشود فردي که نيازمند به گوشت شکار باشد. براي ارتزاق و خوردن و اينها. بايد يک دست قوي از آستين در بياوريم و هر دو عمل را با هم شروع بکنيم که شايد ان شاالله تا وقتيکه فرهنگ سازي به ثمر مي نشيند، ما در زمينه حفاظت از حيات وحش چيزي داشته باشيم که آن فرهنگ که بعدها به آن خواهيم رسيد، به اميد خدا خوشحال باشد و بگويد ما در ايران هنوز هم چيزي بنام حيات وحش را داريم.

 

هر چند كه قوه قهريه مشكلات و تبعات خاص خودش را هم دارد. ما دو ميليون تفنگ دست مردم داريم. دو ميليون جواز تفنگ دست مردم که از اين تعداد 5/1 ميليون نفرشان شکارچي هاي حرفه اي هستند که هر ساله چهارپا مي زنند، پرنده مي زنند، اين يک مسئله است. مسئله ديگر اينكه هميشه بيم اين هست که قاچاق زياد بشود يعني شکار زيرزميني بشود. توي انگليس چنين اتفاقي افتاد، تعداد تفنگ هاي غير مجاز و شکارچي هاي غير مجاز زياد شد. چندي پيش از يکي از شهرستان ها پيشنهادي آمده بود که با اين فرمول شما، قيمت جواز را زياد کنيد و با اين فرمول قيمت جريمه را زياد کنيد مثلا اگر يک آهو الان 45 هزار تومان است بشود 450 هزار تومان! سنگ بزرگ علامت نزدن است!

در منطقة ارسباران ما در خانه‌اي مهمان بوديم به صرف ناهار. من در ايوان نگاه کردم ديدم چيزي شبيه کله‌هاي خرس آنجاست. گفتم اينها چيست؟ گفتند اين سر خرس قهوه‌اي است از بچه تا بزرگ و بعد متوجه شديم که اينها خرس را مي خورند.اهل تسنن مي خورند و من حساب کردم ديدم اگر گزارش مي کردم، 4 ميليون پول جريمه ي اين خرس ها بود. تمام آن ده 4 ميليون ارزش نداشت شما چنين قانوني را آنجا چطور مي توانيد پياده کنيد. اما اگر مثلا 20 هزار تومان جريمه مي شد، مي شد طرف را گرفت برد و دادگاهي کرد.

 

بنابراين اين ترس ها هست. اگر جواز ندهي آن تفنگ چي که بايد تير را بيندازد و شکار کند مي رود و زيرزميني مي شود. اگر قيمت جواز را ببري بالا مثلا جواز پرنده را 300 هزار تومان کني طرف ميگويد نمي دهم مي روم شب شکار مي کنم. پس اگر جريمه را بالا ببري غير قابل اجرا مي شود. سازمان توي اين مانده . الان خيلي صحبتها هست. بنده خودم معتقد بودم که دو سال آتش بس بدهيد. چون زمان قاجار يک منطقه را قرق مي کردند و به قول خودشان «کوه مالي» مي کردند يعني هيچ جنبنده‌اي توي کوه از جلوي تفنگ هاي وينچستر آن ها در 150 سال پيش (که الان تفنگ به آن خوبي نمي سازند و 10 برابر تفنگ هاي رمينگتون حالا ارزش دارد) زنده رد نمي شد. ولي بعد از آن دو - سه سال اين را به حال خودش رها مي کردند. مثل زميني که آيش مي خورد. ما به تقويت آن ايده فکر کرديم ولي باز هم سازمان اين را به شک و ترديد نگاه مي کند و مي گويد ما عوامل نداريم که اين را کنترل بکند راست هم مي گويد. همين الان عوامل ندارند کنترل کنند در کوه خواجه در زابل چقدر شکار مي شود توي هامون که الان خشک شده يا درياچة اروميه چقدر شکار مي شود، واي به حال اين که بيايند کل شکار را قدغن بکنند. اين بايد به نحوي اجرا بشود. وقتي ما دو تا لندروور بيشتر براي کل کوير نداريم، چطور مي توانيم کوير دو ميليون هکتاري را (كوير مركزي ما 2 برابر انگليس وسعت دارد) حفظ کنيم . به فرض طرفداران محيط زيست بروند و جوازها را در سراسر ايران بخرند . کي ميخواهد اينرا اجرا بکند که تفنگي در نرود و گلوله اي خالي نشود و پرنده اي شکار نشود. اجرايش غير ممکن است.

 

گفته ميشود كه به شکارچي بفهمانند که اگر آيش انجام بشود به راحتي مي توانند شکار کنند چون در آينده ممکن است ديگر شکاري نباشد و... سه چهارم شکارهاي داخل کشور خلاف هستند و بدون جواز صورت مي گيرند. چطور مي شود به چنين شکارچي هايي اين را فهماند؟ 30 سال پيش در شمال ديدند ميزان باروتي که مصرف مي شد و شکارچي هاي مجاز استفاده مي کردند، تفاوت فاحشي بين آن چيزي که مصرف شده با آن چيزي که وارد بازار شده وجود داشت، چون باروت کنترل شده است و دولت ميزانش را مي داند. ميزان اين تفاوت مي شود مقدار باروت غير مجاز که هميشه چند برابر مجاز بوده. در شمال 75% شکارها به صورت تورهاي هوايي غير مجاز انجام مي‌شود. مي روند محل فرود پرنده را روي آب بندان ( برکه) در نظر مي گيرند و تور هوايي را مي گذارند. گاهي اينقدر تور هوايي سنگين مي شد که توي برکه مي افتاد و پرنده ها توي آب خفه مي شدند. پرندة خفه شده ديگر به درد نمي خورد با اين حال اينها را در بازار مي فروختند. آنها را در فاصله اي قرار مي دهند و با تفنگ ساچمه‌اي مي‌زنند و وانمود مي کنند که شکار شده اند، گلويشان را مي بريدند و ... ولي ما وقتي با طياره هاي سبک پرواز مي کرديم هزاران قطعه از اين تورها را در منطقه مي‌ديديم. در حالي که استفاده تور هوايي در مملکت ما قدغن است! تورها را مي کارند و مي روند و اگر بخواهي اين تورها را پيدا کني، بايد 5 الي 6 ساعت در گل راه بروي تا يکي از آنها را پيدا کني بي صاحب.

 

منطقه فريدون کناركه دشت وسيع مسطحي است را در نظر بگيريد، صدها رشته تور هوايي در آن وجود داشت و ما پرنده‌هايي را که داخل‌شان وول مي‌خوردند، مي‌ديديم. اينها هم شکار هست. شکار تنها گلوله و ساچمه نيست. تازه اين انساني تر است. يک گله غاز دارند مي پرند يک ساچمه مي اندازي و 4 تايشان را مي اندازي زمين. بهر حال فكر نكنيم سازمان حفاظت محيط زيست هم بدون هيچ مسووليتي آنجا نشسته وهر کاري دلش مي خواهد انجام مي دهد.


 
comment نظرات ()